1)  چشمای ماهی از ترس گرد شده بود. گربه چند بار دور تنگ چرخید و خیلی راحت اونو هل داد. تنگ بلور افتاد زمین و شکت...


2)  قناری چشماشو بسته بود و انگار داشت تو دلش به یکی میخندید! ایندفه گربه دور قفس نچرخید و نا امید رفت پی کارش... (بازگشت به پست قبلی)


حالا اگه نتیجه بگیریم آدما قناری رو بیشتر از ماهی دوست دارن پس چرا سر سفره هفت سین بجای ماهی قناری نمیذارن؟! اصولا این آدما هیچ کارشون به آدمیزاد نرفته.


راست میگفت که همه موجودات زنده اول میمیرن بعد فاسد میشن. ولی آدما اول فاسد میشن بعد میمیرن. ولی چرا باید اونا رو کشت ؟!

من هنوزم برای دونستن عشق "آشیانه عقاب" نمیخونم. بجاش تکرار میکنم:

خیابانی بلند میبرد اورا     با رنگها و نورها     خیابانی بلند که من نمیشناسمش
خیابانی بلند میبرد اورا     با درنگها و عبورها     خیابانی بلند که من نمیشناسمش
خیابانی که من نمیشناسمش صدا میزند مرا     با غریوها و بلورها     نمیدانم از کجا میشناسد مرا






 

نوشته شده توسط Composer در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 ساعت 6:42 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت