شیش ماه گذشت

از آخرین بار که دیدمت.

اونروزا خیلیا دنبالت بودن. منم یکیشون بودم

منم یکی از اونایی که بخاطرت شبا چشم رو هم نمیذاشتم.

هرچی بود تموم شد و راحت شدیم.

بعد از شیش ماه امروز دوباره اومدم سراغت.

میخوام اعتراف کنم که از سرم زیادی!

راستشو بخوای اینروزا دربدر دنبالتم.

هیچی مث دیدن تو خوشحالم نمیکنه.

دیروز وقتی توی دانشگاه از پشت شیشه دیدمت

خیلی ذوق کردم. یجوری بی اختیار صدات کردم دَه !

خیلیا اونجا بهم خندیدن...

 


 

نوشته شده توسط Composer در شنبه نهم تیر 1386 ساعت 10:45 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت