داستان به اینجا رسید که سه تفنگدار شبانه از جنگل آسفالت ! فرار کردن. اونا از رود و آبشار و دریا گذشتن تا به مکزیک رسیدن...
روز و شبا با تمام خوشیاش گذشت تا اینکه دلشون واسه خونه و زندگیشون تنگ شد و قصد بازگشت به شهرشون کردن و از سفر طولانی برگشتن اما...
هنوز خستگی راهو در نکرده بودن که دشمن یه شبه تمام خاطرات خوش شبای آبادان رو بهشون حروم کرد و اونارو به سیاه چال انداختن. خوشبختانه بازم با همون ترفندای گرگ و جنگل که از بچگی آموخته بودن از این مهلکه جون سالم بدر بردن (فعلا !) ولی متاسفانه اوضاع خیلی بیریخت شد و اکیپ صمیمانه اونا به اجبار از هم پاشید...
سردسته اونا برای ادامه تحصیل به خارج رفت یکی دیگشون به روستای دور افتاده ای پناه برد و در مزرعه به کشاورزی (شغل اجدادیش !) ادامه داد. مرد سوم متهم اصلی پرونده نیز قصد ازدواج کرد و برای امرار معاش حرفه ای پیشه کرد. حالا سه تفنگدار قصه موندن تنها...
-------------------------------------------------
کاش بدونی ماتمه دنیام بی تو فقط گریه میخوام
کی میدونه این حسرتا چه کرده با روز و شبام
تو زندگیم یه دنیایی یه کابوسم تو رویایی
یه پاییزم تو بهاری من یه مرداب تو دریایی
از این گریه چه میدونی نه دردمی نه درمونی
به چه امید میخوای باشی که پیش دردام بمونی...
نوشته شده توسط Composer در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 ساعت 3:11 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها