آخرین قطرات باران صبحگاهی صورت کرخ و گلین عروسک پاره پاره را نوازش میکرد ، دیگر نه پوشالی داشت که گنجشک مادر برای لانه ببرد و نه چشم خیره اش برقی داشت که منقار تیزه کلاغها را به وسوسه بیندازد !
تنها چیزی که روح گرمش را به چند تکه پارچه گلی پیوند داده بود عشق بود و انتظار . . !
عروسک آروم و به سختی چشماشو باز کرد . چشاش پر از گل شده بود و به سختی میتونست محیط اطرافشو ببینه ولی مهم نبود چون مثل همیشه اشکاش بودن که چشاشو براش میشستن ! آخه از وقتی که پوشالای بدنشو از دست داده بود نمی تونست از دستاش استفاده کنه .
ولی اینبار با همیشه فرق داشت ، چون نمیتونست گریه کنه ! تا حالا برای گریه کردن سعی نکرده بود . خیلی وقتا سعی کرده بود که گریه نکنه ولی . . .
یه ترس خاص وجودشو فرا گرفت . . . چشاشو ازش گرفتن ؟ یا قلبش از سنگ شده ؟ شایدم عشقی که روحشو به تنش دوخته بود مرده ؟ ولی نه این امکان نداره ! چون عروسکا با عشق میمیرن . . !
احساس سرما ميكرد !
شايد هم صورتش يخ زده بود ، داشت به آدما به پرنده ها به همه و همه حسودي ميكرد آخه بقيه اگه يخ ميزدن ميمردن ولي اون نتنها نمرده بود بلكه خيلي چيزا رو هم از دست داده بود آخه اونكه غير از گريه كردن كاري بلد نبود . . !
نادم بود ولي براي پشيموني ديگه خيلي دير شده بود شايد هرگز نبايد از اون صندوق قديمي بيرون ميومد. . ! نمي تونست فكر كنه نميدونست چرا اينجوري شد ، شايد يادش رفته بود كه نبايد عشق رو گدايي كرد!
نم نم بارون ديگه بند اومده بود و يه كم از گلاي صورت عروسك رو شسته بود . . . به زحمت پلك زد ولي كاش هيچ وقت چشاش نميديد ، اونطرف خيابون درست روبروي همون پنجره اي كه ازش بيرون پرت شده بود يه پنجرهء ديگه بود و يه دختر كوچولو كه كف دستش پر از خرده هاي نون براي پرنده ها بود داشت به آسمون نيگاه ميكرد عروسك اون دخترو خوب ميشناخت . اون دختر هميشه با عروسكش مهربون بود . . . تو يه لحظه خيلي چيزا از ذهنش گذشت . چيزايي كه نميتونست به كسي بگه چيزايي كه كسي نميتونست بفهمه چيزايي كه هميشه آزارش ميديد ، چيزايي كه دل كوچيك و نازكشو خيلي ساده پاره پاره كرده بود . . . اون هميشه از تو طاقچه از يه پنجره با پرده هاي سفيد ميتونست اون دخترو ببينه كه چه جوري لباساي عروسكشو رو تنش مرتب ميكرد ، يادش اومد درست همون زماني كه موهاش تو يه مشت گره كرده بود و تنش به در و ديوار كوبيده ميشد تو اون يكي پنجره يه نفر داشت موهاي عروسكشو شونه ميكرد ! هميشه وقتي اون پنجره رو نيگا ميكرد كلي دلش ميگرفت ولي هيچ وقت مقايسه نميكرد هيچ وقت فكر رفتن به سرش نزد فقط به خاطر يه واژهء احمقانه به نام عشق . . ! ! ؟
به زحمت نيگاهشو برگردوند تا بتونه يه در رو ببينه يه در كه بالاش يه پنجره بود يه پنجره با پرده هاي سفيد ! شايد هنوز منتظر بود كه يكي از اون در بياد و از تو خيابون برش داره . . . ولي اون در باز نشد ديگه هوا كم كم داشت تاريك ميشد ولي هنوز نيگاه عروسك يه در خيره مونده بود ، خودشم نميدونست به چي دل خوش كرده بود ؟
اوايل گرگ و ميش بود كه چشاش كاملا" اون در رو ميديد چون اشكاش حسابي چشاش رو براش شسته بود ديگه باز شدن در براش مهم نبود دوست داشت حد اقل از پشت پنجره معشوقشو ببينه ، ديگه داشت نگران ميشد نكنه مريض شده و تمام روز تو تختش مونده ، نكنه وقتي عروسك رو از پنجره پرت ميكرده دستش به جايي خورده باشه و يا . . .
http://www.benton.blogfa.com
نوشته شده توسط Composer در دوشنبه بیستم آذر 1385 ساعت 1:17 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
من از تو دل نمیبُرم اگرچه از تو دلخورم
اگرچه گفته ای تو را به خاطرات بسپرم
هنوز هم خیال کن کنار تو نشسته ام
منی که در جوانی ام بخاطرت شکسته ام
تو در سرابِ آینه شبانه خنده میکنی
منِ شکست داده را خودت برنده میکنی
نیامدی و سالها نظر به جاده دوختم
بیا ببین که بی تو من چه عاشقانه سوختم
رفیقِ روزهای خوب رفیقِ خوبِ روزها
همیشه ماندگارِِ من همیشه در هنوزها
صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی
به لحظه ای که عشق را بدونِ من شناختی...
ترانه های من یجور گلایه از غریبیه
به دل میگم یروز میای اینم یه خود فریبیه
عاشقا تقسیم میکنن عشقو برای همدیگه
نصیبِ من از عشق تو همیشه بی نصیبیه
دستای من عمری نمک خورده دستای توِ
هرجوری نفرینت کنم آخر نا نجیبیه...
عوض نشو رنگ نباز و نشکن حتی با دیدنِ شکستنِ من
دلم میخواد مثل همیشه باشی برایِ من طاقِ گل گیشه باشی
نمیتونم نمیتونم عزیزم خاطره هایِ تورو دور بریزم...
نوشته شده توسط Composer در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 ساعت 7:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
Te juro hoy no quise hacerte dano Y si he fallado en algo, te pido perdon Mentiroso Pero es que te quiero tanto Tu no te imaginas cuanto Y de eso si que nunca tee menti 
نوشته شده توسط Composer در چهارشنبه هشتم آذر 1385 ساعت 2:2 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
مده به پیچکِ غم آب و آفتاب و نسیم بیا دوباره به فریادِ ارغوان برسیم ! " فریدون مشیری "
نوشته شده توسط Composer در شنبه چهارم آذر 1385 ساعت 4:1 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها