تبليغاتX
درختِ خنجر و خاطره
 

اول شخص مفرد

 

 

یه شب دلگیر و دوست داشتنیه پاییزی !

توی تقویم من سال جدید از مهر ماه شروع میشه !  یک منِ متفاوت !  (اول شخص مفرد).

همه چیز داره درست میشه. مث قدیما. همه چیز داره بر میگرده سر جاش. و این خیلی خوبه. فقط میمونه یه چیز.

 

 


 

نوشته شده توسط Composer در جمعه بیست و یکم مهر 1385 ساعت 11:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


نُـت

 

 

 

 piano دو       نـُتِ هر چی دودلی ...

   رِ        نُـتِ راهِ پر بلا ...

  می       نُـتِ میلادِ توُ ...

   فا        نُـتِ این فاصله ها ...

  سُل       نُـتِ سلطۀ غم و ...

   لا        غمِ لایِ نامه هام ...

  سی       نُـتِ سیمِ بی صدا ...  

                با تو و تنها بودنام ...

 

 

 


 

نوشته شده توسط Composer در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 ساعت 1:58 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


دوباره خزون اومد...

 پاییز

دیدین یه وقتایی داره بارون میباره یدفه آفتاب درمیاد یعنی هوا هم آفتابیه هم بارونی. خیلی قشنگه مگه نه ؟ زیبایی دو چیز وقتی معلوم میشه که ضد هم باشن. مثلا شاید این پست با پست قبلی...

یه سال دیگه گذشت و رسیدیم به پاییز. من خیلی پاییزو دوست دارم نه بخاطر اون حرفای عاشقانه که همه میگن (صدای خش خش برگای زرد توی پیاده رو زیر پای رهگذر عاشق...)

نه! من پاییزو دوست دارم واسه اینکه پاییز منو یاد خیلی چیزا میندازه. بهترین و بدترین خاطراتم که همشونو دوست دارم توی پاییز بودن. تمام طول سال وقتی یاد این خاطرات میفتم بوی پاییزو حس میکنم...

یه زمانی فقط به انتظار آینده بودم بعد از چند سال که به اون آینده رسیدم و دیگه زمان حال بود. ولی حالا فهمیدم چقد همه چیز بد شده ! دیدن عکسای قدیمی عذابم میده...

من عاشق خاطراتم هستم ! پاییز منو یاد اونا میندازه. حالا آرزو دارم یبار دیگه خاطره هام زنده بشن. علی و روزای خوشی که با هم داشتیم... هر وقت یاد اون روزا میفتم دلم بدجور میگیره...

و اما پاییز پارسال از بدترین روزای عمرم بود. هوا سرد شده بود. کفشام پاره بود. دلم واسه خونمون تنگ شده بود. چند ماه بود دست پخت مامانمو نخورده بودم. دیگه هیچی جز سازم نداشتم. بهش نامردی کردم مفت فروختمش. سلف دانشگاه حالمو بهم میزد. دوستای قدیمیمو تحویل نمیگرفتم. هنوز دبه شراب بچه شیرازیا یادمه! موهامو میبستم ! دیگه عاشق نبودم. روزا میومد و میرفت اما خیلی سخت. ولی هیشکی نمیدونست. همه از ظاهرم میخوندن مث قبلنا همیشه بهم خوش میگذره ولی نمیدونستن توی به ظاهر خوشیا من تو دلم گریه میکردم. بهترین روز هفته سه شنبه بود. روز فرار ! من بودم و سه شنبه ها و محسن چاوشی...

کوچه های خلوتو قدم زدم توی هفته های تلخ و بیصدا...

 


 

نوشته شده توسط Composer در شنبه یکم مهر 1385 ساعت 0:35 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت